seven
۱-نمایش کرگدن به روی صحنه رفت و هزاران نفر به تماشایش نشستند. برای من اما بیشتر یادآوار وقتی بود که سوم دبیرستان این نمایشنامه را خوانده بودم آن هم به افتخار جلال آل احمد.دبیرستان برای من تجربهای غنی بود. زمانی بود پر از مطالعه و شیطنت.کارهایی که با دوستان همکلاسیمان میکردیم کنون برای من شگفت انگیز است و تامل برانگیز. لبالب از شور بودیم.یادم میآید. که یکی از دبیران برای حضور بر سر کلاس درس کمی تاخیر کرده بود و ما طبق عادت مالوف کلاس را روی سرمان گذاشته بودیم روی میزها میکوبیدیم. یکی آهنگ میخواند یکی همخوان بود یکی ورزش صبحگاهی میکرد. اما یکی از بچهها میز خودش را بلند کرد (میز های کلاس های مدرسهی ما چوبی بود که پایه فلزی داشت و توسط همان پایه فلزی وصل بود به نیمکت) و با ضرب آهنگ به روی زمین کوفت. صدای مهیبی تولید شد. همهی ما خوشمان آمد ۳-۴ نفر مشغول به اینکار شده بودند. مدرسه داشت میلرزید که دیدهبان کلاس خبر آورد که معاون کلاس دارد میاید به کلاس و ساکت باشیم. ساکت شدیم.
حال پرسش اصلی برایِ من این است : «کجایند آنان که مدرسه را رویِ سرشان میگذاشتند؟» گویی با ورود به دانشگاه همه، تبدیل شدهایم به کرگدن !!!!
۲-داشتم تلویزیون نگاه میکردم، برخلاف برنامههایش راجع به انسانها برنامه های جالبی راجع به حیوانات دارد که توصیه میکنم آنها را از دست ندهید. آخرین دفعه، در حال تماشای پرندهایی بودم که خصوصیات بسیار جالبی داشت. حیف که نامش در خاطرم نماند. ولی ویژگی منحصر به فردش آن بود که آنقدر غذا میخورد که دیگر برای چند ساعتی توان حرکت نداشت، بنده نیز کنون چنین روز و حالی دارم. چنان غیظی نسبت به رفتار برخی از مسئولین و دانشجویان دارم. که کامل لمس شدهام.
۳-با یکی از دوستانم، که معماری میخواند سوار یک تاکسی شده بودیم. مردی لاغر اندام، ریز نقش، کم مو و با موهای بلند کنارمان نشسته بود. داشتیم راجع به نقاشی با هم بحث میکردیم. مرد مذکور از آن حالاتی به خود گرفته بود که منتظر است بهانهایی بیابد و در بحث ما شرکت کند.
که سرآخر موفق هم شد. بحث با او ادامه یافت تا بدانجا که فهمیدیم مجسمهساز است و از دوستم پرسید دانشجوی چه رشتهای است؟ و پاسخ شنید و سپس یکی از آن سوالاتی که حالم را بهم میزند پرسی که: «چرا انقدر معماری ما از دنیا عقب است؟» که نمیدانم چگونه اختیار از کف دادم و عصبی اینگونه جواب دادم :« معماریمان عقب است؟ نه اینکه،نقاشی و موسیقیِمان وضعش عالی است و در جهان نمونه نداریم. نه اینکه در فوتبال و همین مجسمهسازی غول های جهان همه از ایرانند. نه اینکه بزرگترین رمان نویسان کنون همه ایرانی هستند؟ » که فهمیدم تند رفتم و بنده خدا عنق رویش را برگرداند .بیخود عصبی شده بودم.
۴-چیزی که دیدنش مرا نابود میکند در خیابانهای شهر، پلیس است. دیوانه ی عناوین پلیسها هستم. مخصوصن پلیس امنیت اخلاقی.
شاید تنها مردم دنیا هستیم که با حضورمان در خیابانهای شهر، امنیت اخلاقی همدیگر را به خطر میاندازیم.
پلیس امینت اخلاقی جلوهای تمام قد است از آنچه اخلاق دولتی خوانده میشود. برای درک بهتر اخلاق دولتی و نارساییهایش ، میتوان اخلاق دولتی را به اقتصاد دولتی تشبیه کرد. همانگونه که اقتصاد دولتی میلی عجیب به فاسد شدن دارد اخلاق دولتی نیز چنین است. اخلاق دولتی صرفن بر پایه ریا شکل میگیرد و همچنین پارامترهای خود ساخته.
۵-نکته دیگر راجع به شهر که هوش از سرم میبرد، تابلوهایی است که گهگاه جلوی درب پارکینگ منازل میبینم. پارک=پنچری .این علامت من را نابود میکند. تک تک افرادی که این تابلوها را نصب میکنند به گونهایی اعلام میکنند که قانون را برای اجرای عدالت کافی نمیدانند. به نوعی خود را محق اجرای عدالت میدانند. به یک نوع عدالت شخصی معتقد هستند.
من که شخصن به یاد قاتل فیلم هفت میافتم. مردی که از ظن خود ، دست به اجرای عدالت زد و جنایت آفرید.
۶ و ۷-داشتم قدم میزدم. شریعتی به سمت میدون قدس. یه جمله از کارل مارکس تو ذهنم وول میخورد که رابطهی انسانها با هم بر اساس پول است. شخصن داشت خیلی عرفانه به موضوع فکر میکردم که اجتماع ما انسانها، دوستیهایمان ،عشق ورزیدن هایمان و همه چیزمان بدن در نظر گرفتن پول بی معناست. از این نظر همه چیز مسخره به نظر میرسید.
همین طور داشتم افکارم رو جمع وجور میکردم که رسیدم به آبمیوه فروشی، کیف پولم رو درآوردم. دیدم ۳ تومن پول دارم. ۲تومنش رو دادم آب پرقال خریدم و بیخیال عرفان شدم.

تاثیر داستان بر شعرای کلاسیک ما بسیار ژرف است. مولانا هزاران بیت داستان در قالب مثنوی روایت کرده است.نظامی دفتر ها پر از داستان دارد و سعدی تخیل خود را به گلستان سپرده.در این بین می ماند حافظ.حافظ دیوانی لاغر از حیث کمیت و فربه از دید کیفیت دارد که هر چه می خواهی، باید در غزلیاتش جستجو کنی.رد گیری نشانه ها و ارجاعات داستانی در آثار حافظ از اهمیت زیادی برخوردار است چون حافظ غزل سراست.کمتر سراغ نصیحت و مدح و... در یک کلام شعر کوششی می رود.از طرف دیگر اقبالی که نسبت به حافظ وجود دارد،از وی آئینه ای تمام قد ساخته برای ارزیابی هنری.